بار خود را بسته ام.. امشب به سمت تمام فراموشی کوچ خواهم کرد.. و دو زانو در برابر خدایی که این شبها کمی نزدیکتر به نظر میرسد.. نشسته ام.. با همان متانتی که همیشه به رخم می کشاندی اش.. با همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی.. نشسته ام و باز هم حرفها که نه درد هایم را ازتو شروع میکنم....
ساعت 10:45 یک شب سرد زمستانی نه... یک شب زمستانی سرد است و اینجا.. در حوالی نوشته های من یخبندانی است که نه لحن کلامت به فریادش دیده و نه هیچ زمستانی به عمرش... اینجا همه چیز قرار است.. روی فراموشی را کم کند.
سخن ازمهر منو جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرود آور مهر
آشنایی با شور
و جدایی با درد
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور!
من هنوز هم معتقدم این زمستان سرمایش را از صدای تو بیرون کشیده و این لرزش دست من.. یا از سرمای وجودم است و یا لرزش دلی را که قرنهای دلواپسی را در خود نگه داشته را یادآوری می کند... درست مثل مادری که گرسنگی کودکش رخنه ای می شود در حواسش و بیانش را به لکنت می کشاند... دلتنگی تو هم در دستهایم می لرزد... اینجا.. در حوالی نوشته های من همه چیز ابری است..
دو ستاره به چشمانم می آویزم تا مبادا برق از دست رفته شان را حس کنی و وجدانت را بیش از اینها درگیر کنی.. اما هنوز نمی دانم که چرا در نوشته های من همه چیز ابری است و آنوقت باران از همسایگی ستاره ها می بارد...
وای باران وای باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
دو زانو در برابر خدایی نشسته ام که بودنش را در کنارم شکر و نا امیدی یک بار دیگر دیدنت را شکایت نه گلایه می کنم.... دقایقی دیگر چهلمین روز هم خواهد گذشت و موعد وعده مان سر می رسد... می بینی انگار نه انگار که آمدی و آمدم و رفتم و رفتی... من هیچ چیز به جز چهل روز قبل را به یاد نمی آورم.. هیچ خاطره ی شیرینی از تو در ذهن ندارم و این اندک دلخوشی به خواندن نوشته هایم را هم... همین امشب تمامش می کنم... و شاید خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست!

تمام می کنم تو را... در خود.. در خیال خود و آنجاست که دیگر هیچ صدایی نمی تواند رویای روزگاران مرا آشفته کند.. آنجاست که عطر خدا در هر واژه ای که می گویم گره خورده..
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايهء سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
و اما تکلیف تو.. تویی که می دانم بار این غم را همیشه با بغض و غرور به دوش کشانده ای..
تو هم کوله بارت را جمع کن و از هر چه نام من است سفر کن.. و در خلوت خود فقط به لجبازی ها و کودکانه های من فکر کن.. نه.. به سر رفتن حوصله ای که قرار بود هیچ وقت پا پس نکشد فکر کن.. و با خود گمان کن شخص ثالثی بهانه ی تمام اشکهای پنهانی من بوده.. شخصی که وجود خارجی اش.. بی گمان.. افسانه بوده و رویا خواهد بود.. و باز هم تار بزن و بخوان و بنویس
هر که بر ما می رسد گوید که یارت یار نیست
بار عشقش را مکش جانا که بارش بار نیست
مطربا........... امشب مخالف می نوازی تار را
یا که من بسیار مستم.. یا که تارت تار نیست
و بگو که یارت دیگر یار نیست... به هر آنکه نخواست بودنت را در تک تک لحظات دلخوشی من!
چه کسی می خواهد من و تو
ما نشویم...
خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که
منو از چشم تو میدید
خداحافظ همین حالا.....
... همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام
پ.ن:
ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاه پرکهای انتشار حواس
سپید خواهد کرد
برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!
دوستای خوبم.. عرفان.. آقای حسین.. همخونه.. مهناز نازنینم... ستاره مهربونم.. سید رحیم... مرد قبیله صوفی ها و همه ی اونایی که توی این هفت ماه کنارم بودین...... براتون آرزوی موفقیت می کنم و...
همیشه به یادتون هستم..
همه ی شعری که خوندم..... قصه ی تنها شدن بود
قصه ی رفتن و رفتن............ قصه ی رها شدن بود
قصه ی مرگ یه قصه........ بغض بی صدا شدن بود
قصه ی دوری و دوری........... از شما جدا شدن بود

التماس دعا
نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
صراط مستقیم همین جاست... پیدا شده در اشکهای تک تک شیعیان تو
همین جا.. تکیه ها و ایستگاه های صلواتی.. زنجیر ها و سینه ها.. نو حه ها و ناله ها.. در همین پیراهن های مشکی..
کسی دروغ نمی گوید که عزادار نیست.. کسی تهمت نمی زند که دیگری در دلش عزادار نیست.. هرکس با هر دلی.. سیاه یا سفید.. همین جا راه مستقیمش را پیدا کرده! و اگر تمام سال هم محرم با ما بود، کسی از گریه بر مصیبت تو خسته نمی شد، اصلاً به برکت وجود توست که ماه ها و سال ها می آیند و می روند، وگرنه نه زمین بدون کربلا می ماند و نه زمان بی عاشورا!
چند قدم به دلم نزدیک میشوم.. آنجا هنوز درگیر اینم که تو چه کردی که چشمها تا همیشه های با خدا بودن.. بر مصیبت تو گریانند.. تو چه کردی که آبها تا انتهای رنگین کمان.. تشنه گفتن سلام بر حسین اند.. تو چه کردی محرم، محرم شد!
باران از نامت شرمنده می شود.. هرگاه که کمر خمیده ی رنگین کمان را می بیند.. دیوارها کوتاه تر از آنند که بتوانند بلندای ناله های پنهانی را پنهان کنند... تو صبر را هم از نامش شرمنده کردی...

دردانه خدا!
یادت زنده است، نامت زنده است و راهت زنده است تا.. محرم هست و عاشورا هست و کربلا هست
و محرم هست و عاشورا هست و کربلا هست تا.. صدای «اهدنا الصراط المستقیم» در هر نمازی زنده است.
نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
کمی صبر کن!
بگذار به چهل روز برسد این جدایی
اگر نتوانستی..... دوباره بیا
اما نه
قول می دهم که گناهت را ترک کنی
همان شنیدن صدای ...
همان نگاه زهر آلود
همان حرفهای دوست داشتنی
و خنده هایی که تمامشان صرف یک لحظه از شبهای دل تنگی می شود
شبهایی که بی هم
هریک در گوشه ای از بهت این جدایی... زیر پتوی خیس
برای اینکه قهرمان قصه ی رویای شبمان باشیم دعا می کنیم
کمی صبر کن
با تمام خوش بینی ات به ماجرا نگاه کن
هیچ دختری اینجا نمی گرید
حس نکن که با هر اشک در دوری لبخند از یاد رفته اش، تصویر نگاهی که از چشمم به زمین برخورد کرد را نقاشی می کند!
صبر کن
چلّه را که تمام کردیم
قول می دهم که گناهمان را ترک کنیم
و ایمانی شیرین..
که می شد شیرین تر شود
به روزگارمان راه پیدا می کند
من هم با تمام خوش بینی به ماجرا پایان میدهم
هیچ کس دیگر سرم فریاد نمی زند که دوستت دارم
هیچ کس!
قول می دهم!

نوشته شده توسط ناهید در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
قیصر امین پور
نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
.. در آستانه ی بودن یا نبودنت
که بودم
مسئله... فقط و فقط
دلتنگی بود....
دوباره آمده ای که کدامین درد را بر خستگی هایم القا کنی....
از آن زمان که دلم برایت تنگ شد...
دیگر جایی برایت در آن نمانده است!
حالا برو
و حرفهایم را بگذار پای تلافی بی اعتنایی هایت
گفته بودم ( کمی پایین تر )
من از تو دل بر داشتم!
چه می شود روی مگر؟....
برو و
پاسخ نیازت را به عمق صدای من
در خش خش برگ های زیر پایت پیدا کن!
نوشته شده توسط ناهید در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
..شبی مرا فرار کن
غم مرا به دل مگو
و با نگاه دیگری..
کنار آرزوی من
به یاد های و هوی من
جوانه کن..
...... قرار کن
شبی میان کوچه ای...
عبور کن نگاه را
سفر کن از حکایتم
و گریه کن برای من
غزل بگو برای ما
اشاره کن تو ماه را
***
شبیه می کنم تو را به یک شهاب آرزو
به یک حباب
یک شبح
و در خیال خود.. تو را....
... کشیده ام کنار او
حلول کرده ماه تو
به ناگهانی ِ نگاه ِ پر غرور تو به آن
مرا شبیه سایه کرد..... شهاب من........ ز من گرفت
مرا پر از گلایه کرد
به آن نگاه (به ناتوانی دلی که بی تو شد تباه)
من از تو دل برداشتم
چه میشود روی مگر؟
من از شما توقعی.......... به غیر غم نداشتم
بلور مهربانیم..........
ترک.. ترک
به زیر برق ماه تو
به پاس اشتباه تو
شکست!
دگر دلی به کس نبست
ببین که گرد و خاک دل
چگونه
بر تمام مهربانیم نشست!
***
تمام هستی ام کنون
اتاقکی پر از خداست
تو نیستی به قصه ام
سیاهی است و بی کسی
دو دست من......
پر از دعاست
برای با تو ماندنم
دگر بهانه ای نماند
در اوج بی کسی من... عزیز
کسی سرود عاشقانه ای نخواند
عبور کن شهابکم
فرار کن
غزل بگو
برای این خزان زده.......
بخوان سرود آرزو
نوشته شده توسط ناهید در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
حالا که نیستی انگار.. بیشتر حسّت می کنم... چقدر بیزار بودم از آمدن دوست دارمت بر زبان.. چه می دانستم از این حس.. چه میدانستم گرفتار شدنم را با همین جمله! اینگونه نگاهم نکن... گناه من ریشه در بقای لبخند تو دارد.................................................... از کجا باید رفتنم در آغاز دوست داشتنت را پیش بینی می کردم.. انفجار سکوت تو آنچنان ناگهانی بود که من خوابم را هم گم کردم... اما گویا تصویر من... دیرگاهی است با غرورت درگیر شده.... و سالهاست که ستاره ی خودت را نشان کرده ای! رفتنم را به دل نگیر.. من حواسم جمع دلتنگی تو هست.. تو فقط جای من را در دلت خالی نگهدار.. باز خواهم گشت.. با تمام دلخوشی های تو... تو برای من بمان... من باز خواهم گشت!
پاییز آمده...... که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر «من دوست دارمت»
بر باد می دهم همه بود خویش را
یعنی ترا.. به دست خودت می سپارم
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده... گل کاغذی من
حتی اگر خاک شوم... تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
پاییزِ من،..... عزیزِغم انگیزِ برگریز
یک روز می رسم.. و ترا می بهارمت
غزل از مهدی موسوی
نوشته شده توسط ناهید در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
نهنگی شده ام به بزرگی
دریای خشم تو...
ترسم را حس کن
و
در استقبال شب های برگ ریز
گریه ات را مهار کن!
***
تابستانی هم که با تو سرد بود
گذشت
وطوفانی ترین اتفاق ِ من
تسلیم ِ سخاوت من شد
شب دوباره میهمان کوچه ما شده و
دریا دریا ستاره های بی قراری
بر دامنم می ریزد
دوباره
پاییز به روزگارمان راه پیدا کرده و
هوا بوی رفتن می دهد
دیر گاهی است
روزنه های صدای ما بستست
و تلفن
نه...
دعا نکن..... زنگ نمی زند
دیر گاهی است تو بر من خشمگینی و
غضب نگاهت بر سعی من هنوز سنگینی می کند
گویی اصلاً نمی خواهد باور کند که
همهمه ی تو در ذهنم نمی گنجید!
می شنوی؟
تو آرامشم را خط خطی کرده بودی
نگرانی تو
خواب هایم را مشوش می کرد!
و من
آن نهنگی بودم که تاعشق را فهمید
فکر رفتن به ساحل
در رگش موج می زد
و تو
آن دریای همیشه طوفانی بودی
نه.... بازهم اشتباه کردم
تو طوفانی نبودی
تو دیوانه بودی
دیوانه از من....
و من همیشه از خودم می ترسیدم..
و در پی ساحلت
چه راهها که نرفتم...
***
نهنگی شده ام به بزرگی
دریای اشک تو...
ساحلت پیدا نیست
جزیره ای خواهم یافت!
پر از شبیه تو
آرام اما..

نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
بغض من... سکوت مطلق تو
نفیر خاطره...
اینک
این من ِ بی تو مانده است و کمی
تکرار دلتنگی..
***
در انزوای بی کسی هایت
هیاهوی خنده هایمان را به یاد می آوریم وغمگین ترین ِ آوازها را می خوانیم
می بینی
کسی ـ حتی یک نفس ـ برای ما هم نفس نشد
چاره چیست
وقتی هنوز پندارت بر مدار راه بی برگشت میچرخد...
وقتی نه من
ونه هیچ بهانه ای نمی تواند
غرورت را از آنچه می کند، آگاه کند
کاش بدانی کدام یک از ما با رفتنت به مقصد رسید؟
کدام یک تکیه به اشتیاق وصل کرده بود؟
من و تو که آغاز دوستی را
به انتهای عشق برده بودیم
چه شد که برای پایان دوستی مان
نبود عشق را سبب دانستیم؟
چه کسی کمر بر تمام شدن ما بست؟
من یا تو؟
( چه شد که بین من و تو،" یا "خط کشی کرد؟ تو میدانی؟)
***
من و تو
دلتنگیم
من برای من..
تو برای من
و " ما " یی که تمنا یش در همین سطر پیداست
برای تو دلتنگ است..
اشکهایت را پاک کن خوبِ تمام نشدنی من
بازگشتت را هنوز
بهانه بسیار است:
مهربانی من
هبوط غرور تو
نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
«:_ مامان! پنجره های خانه چرا باز است؟ خشکیدن من جلوه ای از پاییز است.. جذابیت خاصی دارد..دیگر چه می خواهی؟.. پنجره ها را ببند مامان.. من سردم است از پاییز!»
از تو نه.. اینبار از خودم فرار میکنم.. من به گلدان های ذهن تو چه ربطی دارم.
در این حوالی کسی بیدار نیست.. کسی هم خواب نیست..خواب شان را به خواب زده اند.
و حواس من هنوز هم میوه باغ تو را می خورد.
امشب وقت آن رسیده که تیغ زیر گلوی احساسم بگذارم..در گورستان سکوتت دفن شان کنم..... امشب وقت از تو مردن است.
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست...
چقدر بهار به فاصله نزدیک است.. بوی پاییز می آید.. بوی باران.. طوفان..بوی آشنایی دوباره می آید....نمی دانم من را چه شده که به پاییز نرسیده میخواهم فرار کنم؟ اما...کسی انگار میداند..کسی به جز خدا... چه میگویم..پاک دیوانه شده ام...مگر جز خدا هم کسی مرا میبیند..خوابهایم هم بی کسی را فریاد می زنند... چه برسد به افکار بیدارم.( یاد من باشد تنها هستم )
انگار در ساحت نگاه ما، روح آدمی بی قرار می شود !
کنار حوض.. شیر آب، چکه که می کند، عشق تو را به یاد می آورم... صدایش همه جا می پیچید اما حجمش هیچ جای دستم را پر نمی کرد... آخر من که حوض نبودم... دریا بودم و تو باید رود میشدی.. و یا یک بار، فقط یک بار ابر می شدی و می باریدی.. بینش من آنقدر قانع نبود که قطره های احساست را جمع کند.. همیشه وسعت پنهان کردن یک عشق را خدا پر می کند.. و تو مرا برای حجم نور خدا در وجودت واسطه کردی.
انگار در ساحت نگاه ما، باران می بارد!
غمم امشب سایه دارد.. شاید هم تکرار نا محسوس خیالات توست.. کسی سایه اش را دنبال می کند!
«_ :مامان.... من می ترسم..... نه از تاریکی... نه از سایه.... نه از صدای چکه..... من از من میترسم....... از منی که مرا کشت.. مامان، تو هم که انگار خوابیده ای... برایم دعا کن مادرم! ازین پس مواظبم باش... دیگر نگذار تنها بمانم!
...
(خدای من!
من هنوز هم بچه ام!) »
بیتابی را دیگر تاب نمی آورم.... می خواهم خودم را خلاص کنم.... فصل کوچ پرستو را، هجرت می کنم..امشب پنجره ها را به روی همیشه میبندم..
راستی.. تو هم خوابی؟ یا خوابت را به کابوس کشانده ای تا بیدارت کنند و گمان نبرند که اشکهایت برای چیست؟.. هنوز هم نمی خواهی حرف بزنی؟ اما چه شده که دیگر تیر به سایه نمی زنی.. گفتم که غمم سایه دارد.. نمی خواهی بگویی که: اگر با دیگرانش بود میلی...... چرا جام مرا بشکست لیلی را باید برای مورچه ها تعریف کنم که فریاد کنند و بگویند که...
به گمانم هنوز هم از نظر تو مورچه ها بلندترین صدا را دارند! یا قوی ترین موجودات هستند!
اصلاً بیدار شوی که چه شود؟ بخواب و ققنوست را چشم بسته در آتش ببین و فردا کابوست را برای همه تعریف کن.. بگو که تلخ تر از این نمی شد!
به دنبال چیزی می گردم که تمام آنچه از تو دارم را برایم بیاورد..همان چیزهایی که بقیه به آن خاطره می گویند.. کوله پشتی ام؟... او که من را هم ندارد چه برسد به خاطره..مثل تمام دیدارهای ما که نگاه نداشت.... و اینست که می گویم در ساحت نگاه ما.. رفتن موج میزند.
«: _ مامان کوله پشتی ام کجاست؟ می خواهم خالی از خودم بروم...
جوراب هایم چرا کثیف است؟
مامان.. تو چرا همیشه خواب بودی؟»
کفشهایم کو؟
&nbs